محمد مهديمحمد مهدي، تا این لحظه: 14 سال و 19 روز سن داره

پسرم متولد پاییز ‘ ولی از جنس بهار

خاطره اول (روزیکه هدیه خدا به دستم رسید)

سلام قند و عسلم این وبلاگ یه هدیست یه هدیه از یه دوست مهربون برای تولد یکسالگی شما من تصمیم گرفتم تمام خاطرات با تو بودن و فعلا از وقتی به دنیا اومدی رو اینجا ثبت کنم خاطراتی رو که قبلا توی یه دفتر نوشته بودم و دقیقا همون نوشته ها رو اینجا انتقال میدم .   اولین خاطره روز تولد تو  خدا لطفشو در حقم تمام کرد و بزرگترین نعمتشو بهم داد انروز هدیه خدا به دستم رسید و اون تویی محمد مهدی عزیزم امروز تو دقیقا 44 روزه هستی . مثل یه فرشته ناز کنارم خوابیدی و من فرصت دارم تا خاطره زایمانمو برات بنویسم محمد مهدی عزیزم مادر بودن قشنگترین حس دنیاست حسی که هیچ جوری نمیتونم وصفش کنم  و من تجربه این حس رو مدیون وجود تو...
23 مهر 1392

خاطره چهارم -سه ماهگی

سه ماهگی عشق مامانی بعد از واکسن دو ماهگیت خوابت تنظیم شد و خدا رو شکر شبا میخوابی تا صبح اما بعد از واکسن حسابی اذیت شدی و بعد از دو ماه گریه کردی تا حالا گریه هات در حد نق نق بود و چند ثانیه بیشتر طول نمیکشید اما این دفعهمعلوم بود که واقعا درد داری و گریت از ته دل بود منم همراه با تو گریه میکردم . خواب ناز پسرم بعد از زدن واکسن   اولین سفر تقریبا طولانی شما توی سه ماهگی بود اول رفتیم قروه بعد هم تهران 10 روز تهران بودیم و همون جا ختنت کردیم برای من خیلی خیلی سخت بود اما خدا رو شکر شما قوی بودی و خیلی اذیت نشدی من بیشتر از تو گریه کردم خدا رو شکر که یه مرحله سخت رو (البته از نظر من )پشت سر گذاشتی پسر گلم بعد از مسلمان...
23 مهر 1392

خاطره سوم- دو ماهگی

دو ماهگی نفسم هر روز صبح که از خواب بیدار میشی با لبخند قشنگت بهم سلام میکنی البته بهتر بگم ظهر چون شما شبا نمیخوابی و ساعت 5-6 صبح میخوابی تا 11-12 ظهر . گردن گرفتی و دست و پاهات سفت تر شده وقتی باهات حرف میزنم تو با سر و صدا جوابمو میدی من بهت میگم اقوم و تو هم پشت سرم تکرار میکنی وای چه کیفی داره شنیدن صدای قشنگت عاشق حرف زدنتم بابایی میگه اینقدر باهاش حرف نزن خستش کردی ولی خودتم دوست داری کلی فیلم از حرف زدنت گرفتم عشقم 34 روزگی در حال ماساژ توسط دایی جون  ٤٥ روزگی پسرم وقتی اولین بار اتاقشو میدید اخه ما تا چند ماه خونه مادر جون بودیم بازم 45 روزگی پسرکم در خواب ناز 48 و 55 روزگی نفسم پسر عزیز ...
22 مهر 1392

خاطره دوم - یک ماهگی

یک ماهگی پسرکم اولین لبخند توی خواب و واکنشت به صدای من توی دو روزگیت بود و این باعث شد و همین حرکاتت نمیدونی چقدر انرژی بخش بود اولین لبخند بیداریت وقتی بود که اهنگی رو برات گذاشتم که زمان بارداریم زیاد گوش میدادم تو تا اون اهنگو شنیدی لبخند زدی ازت فیلم گرفتم قربون پسر خوش اخلاق و باهوشم بشم من هزار ماشااله خیلی بچه ارومی هستی و اصلا گریه نمیکنی فقط شب اول که از بیمارستان مرخص شدیم گریه کردی همیشه صبور و ارومی و خدا رو شکر یکم گردن گرفتی وقتی سرتو روی شونم میزارم یکم میتونی بچرخونیش و سرتو جا به جا میکنی وقتی من برات زبون درمیارم سعی میکنی این کارو انجام بدی به صدای اشنا واکنش نشون میدی و چهر ها رو با چشم دنبال میکنی عاشق این عکس...
22 مهر 1392

نامه اول- افتتاح وبلاگ در روز تولد یکسالگی محمد مهدی

پسرم!یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی!از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی... یکسال گذشت از بهترین روز زندگی مشترک مامان و بابا یکسال چه زود گذشت در کنار موجودی پاک و معصوم . پسرک  دوست داشتنی و شیرین ما محمد مهدی   ...
9 مهر 1392
1